خرید بک لینک
حال دل هیچکس خوب نیست...دیر زمانیست که ناکوکیم همه...مارا چه شده کاینچنین کرخت و نامیزان در خود چنبره زده در گوشهای نشسته و آه میکشیم....کی باشد آن زمانیگوید مرا فلانیای بی خبر فنا شوای با خبر به رقص آ......کاش حال دل همهمان خوب شود....ای کاش....  + نوشته شده در ۱۴۰۰/۰۵/۰۴ ساعت 14:0 توسط سهند  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران پورعلی تاريخ: جمعه 17 تير 1401 ساعت: 22:48

روزی که خرید مادر کیف مدرسهقرمز،چمدانی،کلاس اول،با کلیدروزی که سخت حل می شد اصل هندسهدبیر همدانی،صد کاروان شهیدروزی که مرد خواهد جان بچگیروزی که حسرت واژه بست بر تو پای نعشگیروزی که رفت بر بادروزی که داد بر بادشهر کلانی که روزی علی آباد بادروزی که رادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران پورعلی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 16:46

روزی ما دوباره کبوتر هایمان را پیدا خواهیم کردو مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفتروزی که کمترین سرود بوسه استو هر انسان برای هر انسان برادری استروزی که دیگر درهای خانه شان را نمیبندندقفل افسانهایستو قلب برای زندگی بس استروزی که معنای هر سخن دوست داادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران پورعلی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 16:46

شب من پنجرهای بیفردا روز من قصهی تنهاییها مانده بر خاک و اسیر ساحل ماهیام ماهی دور از دریا هیچکس با دل آوارهی من لحظهای همدم و همراه نبود هیچ شهری به من سرگردان در دروازهی خود را نگشود کولیام خسته و سرگردانم ابر دلتنگ پر از بارانم کولیام خسادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران پورعلی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 16:46

هزار حرف نگفته بینمون هست....و یک حرف نهفته بر روی لبمون....و اون یک حرف کافیه تا همهی اون هزار ناگفته، راهشون رو پیدا کنن و از مستوری به مستی برسن....شاید تو دنیای دیگهای حرف نهفته از مستوری سر بدر بیاره....حکایت من و تو، حکایت اون دو تا پنجرهایادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران پورعلی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 16:46


غنچه دهان من بیا تنگدلی من ببین

بی تو هنوز زنده ام... سنگدلی من ببین....

برچسب: نویسنده: باران پورعلی تاريخ: يکشنبه 10 دی 1396 ساعت: 4:57

شبحي چند شب است آفت جانم شده استاول نام کسی ورد زبانم شده است...*****ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشمچند وقتی است که تنها به تو می اندیشمبه تو آری،به تو یعنی به همان منظر دوربه همان سبز صمیمی به همان باغ بلوربه همان زل زدن از فاصله ي دور به همیعنی آنادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران پورعلی تاريخ: پنجشنبه 18 آبان 1396 ساعت: 15:16

وطن دوباره ميسازمت وطناگر چه با خشت جان خويشس...تون به سقف تو ميزنماگر چه با استخوان خويشدوباره ميگويم از تو گلبه ميل نسل جوان تودوباره ميشويم از تو خونبه سيل اشک روان خويشاگر چه صد ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران پورعلی تاريخ: پنجشنبه 18 آبان 1396 ساعت: 15:16

نشود فاش کسی آنچه میان من و توستتا اشارات نظر نامه رسان من وتوستگوش کن با لب خاموش سخن می گویمپاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست...روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندیدحالیا چشم جهانی نگران من و توستگرچه در خلوت راز دل ما کس نرسیدهمه جا زمزمه ی عشق نهان مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران پورعلی تاريخ: پنجشنبه 18 آبان 1396 ساعت: 15:16

آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت دل تنگش سر گل چیدن ازین باغ نداشت قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت مرغ دریا خبر از یک شب توفانی داشت گشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران پورعلی تاريخ: پنجشنبه 18 آبان 1396 ساعت: 15:16

زلف را شانه مزن

شانه به رقص آمده است

من که هیچ . . .

آینه ی خانه به رقص آمده است

من و مےخانه ی متروک جوانسالےها

ساقے بے مے و پیمانه

به رقص آمده است

مردم شہر نظرباز و تو در جلوه گری

یار مےگرید و بیگانه به رقص آمده است

شعری از آتش دیدار به لب دارد شمع

عشق در پیله ی پروانه

به رقص آمده است

باد هر چند صمیمانه دویده است به خاک

برگ پاییز غریبانه به رقص آمده است

باز در سینه کسے

سر به قفس مےکوبد

به گمانم دل دیوانه

به رقص آمده است . .

برچسب: نویسنده: باران پورعلی تاريخ: پنجشنبه 18 آبان 1396 ساعت: 15:16

هرکه دلارام دید از دلش آرام رفت چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت یاد تو میرفت و ما عاشق و بیدل بدیم پرده برانداختی کار به اتمام رفت ماه نتابد به روز چیست که در خانه تافت سرو نروید به بام کیست که بر بام رفت مشعلهای برفروخت پرتو خورشید عشق خرمن خادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران پورعلی تاريخ: پنجشنبه 18 آبان 1396 ساعت: 15:16

زین گونه ام که در غم غربت شکیب نیست گر سر کنم حکایت هجران غریب نیست جانم بگیر و صحبت جانانه ام ببخش کز جان شکیب هست و ز جانان شکیب نیست گم گشته دیار محبت کجا رود نام حبیب هست و نشان حبیب نیست عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد ای خواجه درد هست وادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران پورعلی تاريخ: پنجشنبه 18 آبان 1396 ساعت: 15:16

...... از ...... گفته بودم :''قرارمان فصل انگور، شراب که شدم بیا، تو جام بیاور من جان''انگور شراب شد و من خراب، قرارمان برآب شد و عشقمان سراب، اما تو جامت را بیاور من جان خواهم ریخت ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران پورعلی تاريخ: پنجشنبه 18 آبان 1396 ساعت: 15:16

خوب شد.... راه امشب میبرد سویت مرامیکشد در بند گیسویت مراگاه لیلا گاه مجنون میکندگرگ و میشِ چشم آهویت مرامن تو را بر شانه هایم میکشمیا تو میخوانی به گیسویت مرازخم ها زد راه بر جانم وادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران پورعلی تاريخ: پنجشنبه 18 آبان 1396 ساعت: 15:16

صفحه بندی