برچسب:
نویسنده: باران پورعلی
برچسب:
نویسنده: باران پورعلی
برچسب:
نویسنده: باران پورعلی
برچسب:
نویسنده: باران پورعلی
برچسب:
نویسنده: باران پورعلی
غنچه دهان من بیا تنگدلی من ببین
بی تو هنوز زنده ام... سنگدلی من ببین....
برچسب:
نویسنده: باران پورعلی
برچسب:
نویسنده: باران پورعلی
وطن
دوباره ميسازمت وطناگر چه با خشت جان خويشس...تون به سقف تو ميزنماگر چه با استخوان خويشدوباره ميگويم از تو گلبه ميل نسل جوان تودوباره ميشويم از تو خونبه سيل اشک روان خويشاگر چه صد
برچسب:
نویسنده: باران پورعلی
برچسب:
نویسنده: باران پورعلی
آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت دل تنگش سر گل چیدن ازین باغ نداشت قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت مرغ دریا خبر از یک شب توفانی داشت گش
برچسب:
نویسنده: باران پورعلی
شانه به رقص آمده است
من که هیچ . . .
آینه ی خانه به رقص آمده است
من و مےخانه ی متروک جوانسالےها
ساقے بے مے و پیمانه
به رقص آمده است
مردم شہر نظرباز و تو در جلوه گری
یار مےگرید و بیگانه به رقص آمده است
شعری از آتش دیدار به لب دارد شمع
عشق در پیله ی پروانه
به رقص آمده است
باد هر چند صمیمانه دویده است به خاک
برگ پاییز غریبانه به رقص آمده است
باز در سینه کسے
سر به قفس مےکوبد
به گمانم دل دیوانه
به رقص آمده است . .
برچسب:
نویسنده: باران پورعلی
برچسب:
نویسنده: باران پورعلی
برچسب:
نویسنده: باران پورعلی
...... از ......
گفته بودم :''قرارمان فصل انگور، شراب که شدم بیا، تو جام بیاور من جان''انگور شراب شد و من خراب، قرارمان برآب شد و عشقمان سراب، اما تو جامت را بیاور من جان خواهم ریخت
برچسب:
نویسنده: باران پورعلی
خوب شد....
راه امشب میبرد سویت مرامیکشد در بند گیسویت مراگاه لیلا گاه مجنون میکندگرگ و میشِ چشم آهویت مرامن تو را بر شانه هایم میکشمیا تو میخوانی به گیسویت مرازخم ها زد راه بر جانم و
برچسب:
نویسنده: باران پورعلی