خرید بک لینک

هزار حرف نگفته بینمون هست....
و یک حرف نهفته بر روی لبمون....
و اون یک حرف کافیه تا همهی اون هزار ناگفته، راهشون رو پیدا کنن و از مستوری به مستی برسن....
شاید تو دنیای دیگهای حرف نهفته از مستوری سر بدر بیاره....
حکایت من و تو، حکایت اون دو تا پنجرهایه که اردلان سرافراز نقلش کرده؛


توی یک دیوار سنگی
دو تا پنجره اسیرن
دو تا خسته دو تا تنها
یکیشون تو یکیشون من
دیوار از سنگ سیاهه
سنگ سرد و سخت خارا
زده قفل بی صدایی
به لبای خسته ی ما
نمی تونیم که بجنبیم
زیر سنگینی دیوار
همه ی عشق من و تو
قصه هست قصه ی دیدار
همیشه فاصله بوده
بین دستای من و تو
با همین تلخی گذشته
شب و روزهای من و تو
راه دوری بین ما نیست
اما باز اینم زیاده
تنها پیوند من و تو
دست مهربون باده
ما باید اسیر بمونیم
زنده هستیم تا اسیریم
واسه ما رهایی مرگه
تا رها بشیم می میریم
کاشکی این دیوار خراب شه
من و تو با هم بمیریم
توی یک دنیای دیگه
دستای همو بگیریم
شاید اونجا توی دلها
درد بیزاری نباشه
میون پنجره هاشون
دیگه دیواری نباشه

+ نوشته شده در ۱۳۹۸/۰۷/۲۲ ساعت 23:24 توسط سهند |

برچسب: نویسنده: باران پورعلی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 16:46

صفحه بندی