شانه به رقص آمده است
من که هیچ . . .
آینه ی خانه به رقص آمده است
من و مےخانه ی متروک جوانسالےها
ساقے بے مے و پیمانه
به رقص آمده است
مردم شہر نظرباز و تو در جلوه گری
یار مےگرید و بیگانه به رقص آمده است
شعری از آتش دیدار به لب دارد شمع
عشق در پیله ی پروانه
به رقص آمده است
باد هر چند صمیمانه دویده است به خاک
برگ پاییز غریبانه به رقص آمده است
باز در سینه کسے
سر به قفس مےکوبد
به گمانم دل دیوانه
به رقص آمده است . .
برچسب:
نویسنده: باران پورعلی